غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
291
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
فرستاده او را طلب نمود و شاه سلطان با صد نفر از معتمدان آن خسرو بىسامان را بدانجانب روان ساخته ايشان او را در روز پنجشنبهاى از ايام اواخر جمادى الاخر سنه 758 از راه مجهول بتختگاهى كه در ظاهر دروازه سعادت بود رسانيدند و حال آنكه امير محمد مظفر با سادات و قضاة و علماء و اعيان فارس در آن مقام تشريف داشت و چون امير شيخ را در منزلى كه جهة شوكت و استكبار ساخته بود در تذلل و انكسار ديده روى به دو آورده پرسيد كه امير حاج ضراب را تو كشتى جوابداد كه بلى بموجب فرموده ما او را بقتل رسانيدند و جناب مبارزى حكم بقصاص كرده آن پادشاه عاليجاه را به اولاد امير حاج سپرد و پسر خود امير حاج در همان ساعت نايرهء زندگانى او را بضرب شمشير آبدار منطفى گردانيد و آب حياتش را بصرصر تيغ شعله كردار منتفى آرى سر پنجه تقدير را بدست تدبير نتوان تافت و از قضاى نازل هيچ وجه نجات نتوان يافت اين دو رباعى زادهء طبع امير شيخ ابو اسحق است كه در وقت قتل در سلك نظم كشيده رباعى افسوس كه مرغ عمر را دانه نماند * اميد به هيچ خويش و بيگانه نماند دردا و دريغا كه در اين مدت عمر * از هرچه بگفتيم جز افسانه نماند با چرخ ستيزهكار مستيز و برو * با گردش دهر در مياميز و برو يك كاسه زهر است كه مرگش خوانند * خوش دركش و جرعه بر جهان ريز و برو خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازى در مدح شيخ ابو اسحق و اكابر آن زمان خجستهنشان گويد بعهد سلطنت شاه شيخ ابو اسحق * به پنج شخص عجب ملك فارس بود آباد تخست پادشهى همچو او ولايت بخش * كه جان خويش بپرورد و داد عيش بداد دگر مربى اسلام شيخ مجد الدين * كه قاضى به از آن آسمان ندارد ياد دگر بقيه ابدال شيخ امين الدين * كه يمن همت او كارهاى بسته گشاد دگر شهنشه دانش عضد كه در تصنيف * بناى كار موافق بنام شاه نهاد دگر قويم چو حاجى قوام دريا دل * كه نام نيك ببرد از جهان ز بخشش و داد نظير خويش نه بگذاشتند و بگذشتند * خداى عز و جل جمله را بيامرزاد و از جمله افاضل آنزمان ديگرى مولانا عبيد الزاكانى است كه بعضى از رسايل هزلآميز و سخنان فرحانگيز او در ميان مردم اشتهار دارد و اين قطعه در مرثيه شيخ ابو اسحق از منظومات اوست قطعه سلطان تاجبخش جهاندار امير شيخ * كاوازهء سخاوت وجودش جهان گرفت شاهى چو كيقباد و چو افراسياب كرد * كشور چو شاه سنجر و شاه اردوان گرفت در عيش و ساز عادت خسرو بنا نهاد * در عدل و رسم شيوه نوشيروان گرفت بنگر كه روزگار چه منصوبه نمود * نكبت چگونه دولت او را عنان گرفت در كار روزگار و ثبات جهان عبيد * عبرت هزار بار ازين مىتوان گرفت بيچاره آدمى كه ندارد به هيچ حال * نى پر ستاره دست و نه بر آسمان گرفت و از مشاهير شعراء آن اوقات خواجه كرمانى است و او ملقب و موسوم به كمال الدين محمود بود و خواجو را فضلاء سخن آرا نخل بند شعرا لقب دادهاند زيرا كه در تزئين الفاظ و تحسين عبارات جهد بليغ مينموده ديوان خواجو مشهور است و خمسهء كه در برابر پنج گنج شيخ نظامى در سلك نظم انتظام داده بغايت نيكو واقع شده و آن كتاب را در سنهء اربع و اربعين و سبعمائه